پا به پای کودکی های رهام
تاريخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 14:08 | نویسنده : مادر رهام

پا به پای کودکی هایم بیا

کفشهایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات راساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو...

 

برای پسرکم مینویسم که با آمدنش رنگی نو به زندگی من و پدرش پاشید.

 

تو این وبلاگ میتونید هم خاطرات بچگی رهام رو بخونید هم انواع مناسبتها،تم تولد،دستور غذاهای خوشمزه خلاصه هرچی که به هنر ربطی داشته باشه میتونید پیدا کنینمحبت


 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 خرداد 1394 | 15:54 | نویسنده : مادر رهام

خب یه دستور کیک راحت و سریع و خوشمزه

مواد لازم:دو پیمانه

شیر و روغن :هر کدوم 3/4 پیمانه

شکر 1/5 پیمانه

تخم مرغ :3 عدد

بگینگ پودر و وانیل کمی

رنگ خوراکی در صورت تمایل

 

خب میریم سراغ قسمت خوشمزه یعنی مخلوط کردن همهی مواد با همدیگه.به همین راحتی.حالا اگه میخواییم رنگهای متفاوتی داشته باشیم مقداری از مواد رو جدا میکنیم و بهش رنگ اضافه میکنیم.البته من از پودرکاکایو و زعفرون استفاده کردم.

بعدشم با قاشق میریزم داخل دستگاه ساندویچ ساز و درش رو میبندیم.البته ائل کفش رو کمی چرب میکنیم.بعد سه دقیقه هم بیرون میاریم.

با این مواد حدود بیست و سه تا کیک کوچولو میتونیم درست کنیم

نوش جونمحبت





[موضوع : آشپزی ]
تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | 10:16 | نویسنده : مادر رهام

دلم ضعف میرود برای دنیای مادری

دنیایی که متعلق به خودت نیستی

همه جا حضور کسی را س میکنی که آنقدر بی پناه است که آغوش تو آرامش میکند

آنقدر کوچک است که دستهای تو هدایتش میکند

آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورشش میدهد.

مادری را دوست دارم.

چون به بودنم معنا میبخشد

چون ارزشم را به رخم میکشد

و یادم میدهد هزار بار بگویم جانم...

هر چند در آینه خودم را نمیبینم

ان زن خسته...ژولیده و کم خواب در قاب آینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورد و با خنده از من میخواهد عکسی دو نفره بگیریم

و انوقت است که من زیبا میشوم و زیباترین ژست دو نفره را در قاب آینه حک میکنم.

مادریم را خیلی دوست دارممحبت





[موضوع : روزانه های من]
تاريخ : شنبه 16 خرداد 1394 | 20:29 | نویسنده : مادر رهام

تعطیلات خرداد قرار شد بریم مسافرت پیش اسما خاله و عمو محمد.از ائنجایی که بابایی عید هم تعطیل نبود بلاخره تونست مرخصی بگیره و بریم سفر.

اما چه سفری.....خسته

شب قبل حرکتمون ساندویچ خورد پسری و نصفه شب بالا آورد.صبح که بیدار شد دیدم پشت چشمش دونه زده گفتم حتما به خاطر حساسیت غذایی.یا شایدم پشه نیش زده.خلاصه حرکت کردیم به سمت اردبیل.تو راه همش کسل بود قند عسلی و گاهی میگفت درد و گریه میکرد.ای دل غافل...

خلاصه مسیر رفت خیلی خوش گذشت و از زیبایی های گردنه لذت بردیم.رسیدیم خونه اسما خاله و دیدم دونه های تنت زیاد شده و پشت گوشت هم دو قسمت ورم کرده.خلاصه رفتیم کلینیک شبانه روزی.بعضی دکترا ابروی هر چی دکتره میبرن به خدا.نمیدونم کی بهشون مدرک داده.حالا خوبه اسما خاله ترکی حرف میزد.اول رفتیم کلینیک شبانه روزی.دکترش اصلا معاینه نکرد چون میگفت بچه گریه میکنه و من نمیدونم ببرید پیش اطفال.اونم روز تعطیل...

خدا با ما یار بود و اردبیل بیمارستان تخصصی اطفال داشت.رفتیم از شانس خیلی خوب دکترش شمالی بود.من که غم عالم تو دلم بود کلافه و گریهغمگین

دکتر دید و گفت آبله مرغان گرفته گل پسرت.

تاریخ 13 خرداد 94 پسری ابله مرغان گرفت.الهی برای صورتت بمیرم که پر از دون شده و همش تو آینه خودتو نگاه میکنی میگی بوف!بوف!

از مسافرت هیچی نفهمیدیم.یه روز موندیم تا تب نکنی و بعد روز جمعه بر گشتیم.دو شب تا ساعت شش صبح بیدار بودی و گریه کردی.جز شیر هم چهار روزه هیچی نمیخوری.

دکتر پماد کالامین برای خارش.محلول الیبور برای دونه ها.شربت هیدروکسی زین و استانمونیفن داده.اما روز به روز داره دونه ها و خارش زیاد تر میشه.منم غصه دارم یه عالمه.همش نگرانم نکنه صورتت رو بخارونی اخه میگن جاش میمونه.

این از اولین مسافرت اقا رهام که همزمان شد با آبله مرغان.البته اولین مسافرت به اردبیل

سفر نمیسازه بهت مادر؟؟؟؟خندونک





[موضوع : اولین ها]
تاريخ : يکشنبه 10 خرداد 1394 | 19:13 | نویسنده : مادر رهام

 اینو یه جا خوندم خوشم اومد با تغییرات ازش استفاده میکنم :

 

من برای پسرم از این کارت‌های آموزش لغات فارسی و انگلیسی نمی‌خرم. چشمکاز دو سالگی مغزش را با یک مشت فکر مزخرف مثل “یاد نگرفتن لغات فلان مبحث” درگیر نمی‌کنم. پسرم را می‌برم پارک. می‌گذارم آزادانه بدود. خندونکحتی گاهی زمین بخورد.غمگین می‌گذارم پسرم با بچه‌های همسن خودش گرگم به هوا بازی کند. می‌گذارم بهترین تفریحش وقت‌هایی که می‌رویم پیک نیک گل بازی باشد نه پز دادن سطح زبان انگلیسی به بچه های فامیل.خسته من برای پسرم خمیر بازی می‌خرم. خاله بازی می‌کنم با او. بعضی وقت‌ها می‌گذارم دکتر بشود و با چوب بستنی‌اش معاینه‌ام کند.درسخوان

پسرم که بزرگ تر بشود می‌گذارمش کلاس نقاشی. کلاس موسیقیجشن. کلاس ورزش.پسرم را برای ۱۵ گرفتن در دیکته‌ای که کلا هشت تا کلمه است دعوا نمی‌کنم. بخاطر ننوشتن مشق‌هایش سرش داد نمی‌زنم و هیچ وقت خریدن ماشین را جایزه بیست گرفتنش قرار نمی‌دهم. با معلمی که بخواهد درس نخواندن پسرم را مایه خجالت بداند برخورد می‌کنم. و مدام به خاطر اینکه توانسته “جان مریم” را با انگشتان کوچکش به قشنگی بنوازد گونه‌اش را می‌بوسم.بوس

من می‌گذارم پسرم توی خانه کنار من شیرینی درست کند. از بچگی پیچ گوشتی دست گرفتن را پدرش یادش میدهد.  فرشتهدست زدن به چرخ خیاطی‌ام را برایش ممنوع نمیکنم.عکس گرفتن با دوربین خودم را ممنوع نمی‌کنم. همیشه لباس‌های رنگی می‌خرم برایش و بهش یاد آوری می‌کنم که رسالت بزرگی در شاد کردن دل مردم دارد. زبانمن پسرم را برای انتخاب رشته دبیرستانش پیش مشاور نمی‌برم. بهش زمان کنکور را یادآوری نمی‌کنم. تعداد تست‌هایش را نمی‌شمارم و می‌گذارم آن راهی را برود که از ته ته ته دلش دوست دارد.

برای پسرم و دوست‌هایش مهمانی‌های کوچک خودمانی می‌گیرم. با دوست‌هایش دوست می‌شوم. رفت و آمد با قشر خاصی از افراد یا جنس خاصی از آدم‌ها را قدغن نمی‌کنم. رابطه با جنس مخالف را طوری بهش می‌فهمانم که خودش بتواند تصمیم درست را بگیرد.  می‌گذارم خودش  لباسهایش را انتخاب کند تا راحتتر به این نتیجه برسد که با چه ظاهری قشنگ تر است.دلغک

من می‌دانم که پسرم با این روش شاید نابغه بزرگی نشود. شاید دانشجوی نمونه‌ای نباشد. شاید حتی دانش آموز درس خوانی هم نباشد اما بی شک انسان بزرگی خواهد شد. پسرم کسی می‌شود که قدر رنگ‌ها را می‌داند. ارزش بوها را می‌داند. و تک تک ثانیه‌هایی که چیزهای ریز زندگی را می‌بیند از خودش، وجودش، تک تک سلول‌های بدنش، از من و پدرش، از مردم کشورش و از خدای خودش راضی است. پسرم  کسی می‌شود که دیدنش حس خوبی به بقیه می‌دهد. پسرم کارهای بزرگی برای آدم‌ها می‌کند. و از همه مهم تر یادش نمی‌رود که با لبخند کوچکش روز آدم‌های غمزده عصبی از همه جا نا امید از همه شاکی را عوض کند. پسر من با تک تک ذره‌های وجودش “پسر من بودن” را داد می‌زند و من برای تربیت کردن همچین پسری خودم را تحسین می‌کنم…محبتمحبت





[موضوع : روزانه های من]
تاريخ : سه شنبه 5 خرداد 1394 | 17:42 | نویسنده : مادر رهام

دیروز داشتم با ممری حرف میزدم.مریم دوست خوب دوران مدرسه یم.یار تموم لحظه های شاد خندونکو پر از اشک غمگین

یادش بخیر دلم یهو رفت پی اون روزا.بهم گفت که اونم وبلاگ داره و توش مینویسه.هم زمان با چت تو تلگرام داشتم وبلاگشم میخوندم.بهش گفتم جالبهمحبت گفت چی؟گفتم قلمتونوشتنت منو یاد خاطره داستان نویسیمون انداخت.

اره اخه من و مریم تو دوران دبیرستان داشتیم یه داستان مشترک مینوشتیم.وای من هنوزم عاشق اون داستان و شخصیتهاشم.دو تا دختر شیطون زایده تخیل من و مریم.یکی اسمش خوشه بود و من از طرفش مینوشتم.یکی مهتا و مریم از طرفش مینوشتقه قهه

دو تا دختر که از دوران مجردی با هم دوست بودن و بعد ازدواج میکنن و چه بلاهایی که سر شوهراشون نمیارن از شیطونی و.....خلاصه یه روز من مینوشتم.یه روز مریم.

اما بعد گذشت زمان.بعد دوران دانشجویی.بعد تغییر فکر هامون.بعد اتفاقات زیاد و فراز و نشیب تو زندگیمون یه روز مریم اومد و گفت همه رو سوزوندمغمگینخیلی اون روز ناراحت شدم هنوزم با یاد اوریش غصه ام میگیره.من اون دنیا و اون شخصیتها رو دوست داشتم.گفت داشتیم توش غرق میشدیم.گفت داشت تو زندگیمون تاثیر میذاشتوگفت داشتیم جذبشون میکردیم.گفت باید باور کنیم نه ما اونییم نه مثل اون ادما تو دنیا هست.اونا داستاه فقط داستان متنظر

خلاص جونم براتون بگه دیروز با خوندن وبلاگش یاد اون روزا افتادم.میخندید که میای باز بنویسیم.گفتم فکر کن وقت کنم...اما همون صحبتها باعث شد امروز واسه خودم وقت بذارم و تو وبلاگ بنویسم.

یهو یاد بعضی از شیطنتامون افتادم.خب بد نیس رهام جونی هم بدونه مامانش کم شیطون نبوده خندونکخندونک

یادمه یه روز با مریم داشتیم غذا نذری های مامانشو پخش میکردیم.افتاده بودیم رو دور خنده.رفتیم در خونه ی همسایه شونو زدیم.صدای خانمه اومد انگار تو حموم بودواخه خونه شون ویلایی بود و حموم  و توالت کنار در خروجی.پرسید کیه؟مریم گفت :مریمم!!!یهو خانمه جیغ زد مریم الهی سل بگیری مردنی مگه نگفتم کلید ببروذلیل شده الان ÷شت در موندی.من و مریم اول با چشای گرد شده همو نگاه کردیم و بعد پخی زدیم زیر خندهقه قهه

ادیگه نمیتونستیم از خنده بگیم که بابا ما کی هستیم.طفلک خانمه فکر کرده بود دخترش پشته در.اینقدر با دیدن ما خجالت زده شد که نگو و نپرس.ما هم تا آخر اون روز هر جا غذا میبردیم تا میگفتن کیه میزدیم زیر خنده و نمیتونستیم بگیم کی هستیم یا در رو باز کنین.

یاد تموم اون روزای خوبمون بخیر.حالا مریم چندین ساله که ازم دوره.نمیبینمش زیاد باهاش حرف نمیزنم تلفنی خیلی.اما جاش تو قلبمه.مریم تبدیل شد به یه دوست جون جونی که همیشه جاش محفوظه حتی اگه نبینمش زیاد با دیدنش شادی هامو به یاد میارم.

واسه همین میشه گفت خوشحالی یعنی تو جشن اولین سال تولد پسرت بهترین دوستت هم خودشو برسونهمحبتمحبت

 





[موضوع : روزانه های من]
تاريخ : سه شنبه 5 خرداد 1394 | 17:13 | نویسنده : مادر رهام

 

سلام به همه دوستای خوب

خیلی وقته تو وبلاگ رهام گلی چیزی ننوشتم.اصلا وقت نمیشه انگار.شایدم این شبکه های اجتماعی زیادی ازم داره وقت میگیره.یه مقدارشم واسه اینه که عصر ها میرم سر کار.

وای سر کار......

یه سالی بود به خاطر رهام جونی نمیرفتم سر کار.الان برگشتم دوباره.اما هنوز دلم با کار نیست.دلم خونه پیشه رهامه.همش دنبال بهانه هستم تا از سر کارم بیرون بیام.استفا بدم.ندیدن رهام در طول روز سخته.احساس میکنم از لذت بزرگ شدنش دارم عقب میمونم.لذت بازی کردنش.خندیدنش.وقتمون برای با هم بودن کمه.خودمو خوب میشناسم.دلم وقتی با چیزی اخت نشه بلاخره میذارتش کنار.الانم چون مدیر آموزشگاه واسم محترمه و دوستش دارم هستم تا این شعبه جدیدش راه بیوفته.

 

داری قد میکشی و من لذت میبرم.بزرگ میشی و من با عشق به بزرگ شدنت نگاه میکنم و دلم واسه روزهای کوچولوییت همش تنگ میشه.

دیروز بخه مناسبت روز معلم البته با تاخیر همه همکاران رو مدیر آموزشگاه دعوت کرد به قلعه رودخان.خیلی خوش گذشت و خوب بود.اما دلم با تو خونه جا مونده بود تا غروب که بابا فرزین همراه مادرجونی و خاله لیلی شما رو واسم اوردن.وای دنیا با تو بهشته.همه همکارا نازت میکردن تو دلبری...

 

سپاس میگویم خدای خوب را....

که زندگیم خوب است....

سازم کوک است...

روزم قشنگ است...

قلبی شکر گذار دارم و پر از عشق..

ویه خانواده با دنیایی مهر...

خوشبختی یعنی همین..

به همین سادگی!!!

 





[موضوع : روزانه های من]
تاريخ : پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 | 13:14 | نویسنده : مادر رهام

خاله لیلی جونی واسه اقا رهامی یه گاو خوشگل خرید





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 ارديبهشت 1394 | 13:57 | نویسنده : مادر رهام

امسال روز پدر و روز معلم همزمان تو یه تاریخ بود.

روز پدر واسم خیلی مهمه.آخه تو هدیه ی روز پدری.

اره دقیقا اواخر فروردین 92 بود که فهمیدم باردارم تو توی دلم جا خوش کردی.نزدیک روز تولد حضرت علی (ع).روز پدر.واسه همین تو شدی کادوی روز پدر به بابا فرزین.یادم نمیره چه روزی بود....

جواب ازمایشم رو گذاشتم توی جعبه کادو روی یه کاغذ نوشتم یه نی نی تقدیم به بهترین بابای دنیا.موقع نهار بهش گفتم چند روز مونده به روز مرد ولی من میخوام زودتر بهت کادو بدم.داشتم ازش فیلم میگرفتم.از ترس اینکه مبادا داخل جعبه مار و ملخی باشه طفلک با ترس در جعبه رو باز کرد و بعد یهو....کلی شوکه وشحالی شده بود و ذوق میکرد.بعدشم نوبت پدر بزرگا بود.شب تولد حضرت علی هم رفتیم خونه پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریت به اونا هم با یه هدیه خبر دادیم.مادر بزرگت زد زیر گریه از خوشحالی.البته بماند قبلش به عمه فرانک تلفنی گفتیم اونقدر جیغ کشید که صداش کل کیش رو پر کرد احتمالا خندونک

بعدم نوبت این بود که به مامان اینا بگیم.رفتیم خونه شون و چون چند روز بود حالم بد بود به مامان گفتم وای نمیدونم دلم چی شده طفلک با ترس نگاه کرد گفت ببینم؟منم یه کاغذ چسبونده بودم روی دلم روش نوشته بودم :من اینجا هستم مادر جونی.یه نی نی خوشگل :)

وای بماند که مامان چطور ترسید  از دیدن اون کاغذ چون نخونده بود متنشو فکر کرد شکمم چی شده چسب زدم.و لیلی از خوشحالی چقدر جیغ کشید...

اخریشم بابام بود که بهش هدیه شو دادیم و نوشتیم از طرف نی نی به مهربونترین پدر جون دنیا

بابا زد زیر خنده گفت جان من؟من خندیدم گفت بیا بوست کنم کلی ذوق زده بود.خیلی خوب بود.خیلی...

 

حالا امسال قرار شد مامان همه خانواده پدری که اکثرشون هم معلم هستن رو به مناسبت روز پدر دعوت کنه.حدود شصت نفری میشدیم.به جز خونواده عمه محترم و عمو رحیم همه بودن.

خیلی خیلی خوش گذشت.طوری که دیشب عمو محمد میگفت بعد سالها بعد فوت عمو امیر شب بینهایت خوبی بود.مامان یه عالمه شام پخته بود.یه سفره کاملا شمالی

میرزاقاسمی.ترش تره.باقلی خورش.فسنجون.الومسما.سیر قلیه.سالاد.زیتون پرورده.سیر ترشی.ترشی.

دستش درد نکنه واقعا عالی بود

 

بعد شام هم من کلی دسر درست کرده بود.عمو محمد شروع کرد ضرب گرفتن و بازی دست زدن به یاد عمو امیر حسابی همه به وجد اومدن و همراهی میکردن این بازی رو.کلی خوش گذشت.واقعا دور همی خوبی بود.بعدشم گذاشتم اقایون با اقاجون با کیک سیبیلی که درست کرده بودم عکس بگیرن دسته جمعی.بعدشم نوبت انمها بود

الهی همیشه همه شاد و خندون و جمع باشن.

 

کیک سیبیل

 

 

میز دسر (کیک شکلاتی.کیک سیبیل.ژله فالوده.ژله اخته خمس.ژله نوشابه.ژله میوه ای.مسقطی.)

 

 

روز پدر مبارک باز





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 فروردين 1394 | 15:31 | نویسنده : مادر رهام

امسال دومین سالیه که منم روز مادر دارم با حضور پسر قند عسلم.

یه کیک خوشمزه درست کردیم و شام خونه مادر جونی رفتیم.بعد شام هم رفتیم بیرون و بستنی خوردیم.

روز جمعه هم نهار رفتیم خونه مادر بزرگ رهام جونی.شام هم خونه سادات جون دعوت بودیم.کلی اقا پسری اونجا معرکه گرفت و رقصید و عمه هام کلی واسش دست زدن.اخه اقا رهام وسط رقصیدن یهو یاد سجده کردن می افتاد و مهر میخواست تا نماز بخونه.

وروجکی شده این پسری نگو.

همش میگه آپو (منظورش هاپوی).میگم هاپو چی میگه میگه هاپ.هاپ

تازه میگم الله اکبر کن فوری مهر رو برمیداره سجده میره.از دیروز هم داری یاد میگیری بوس پر بدی

 

اینم عکس کیک روز مادر امسال.که کیک سوپرایز بود یعنی توش قلب های شکلاتی داشت که البته زیاد معلوم نبود که قلبهزبان

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : هر سال روز مادر]
تاريخ : پنجشنبه 20 فروردين 1394 | 22:04 | نویسنده : مادر رهام

" تقدیم به همه مادران دنیا " 


در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه
 
 
 
هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، 
 
 
 
مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم ! گفتم
 
 
می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
 
 
 
مادر گفت یکی می آید که نمی
 
 
توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.. نوجوان که شدم
 
 
دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب
 
 
 
که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم
 
 
که شیفته اش بودم ولی نه به
 
 
 
اندازه مادرم.. بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی
 
 
توانم به قول کودکی ام عمل کنم
 
  
ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در
 
 
ته دلم این مادر بود که انتخاب
 
 
 
شد... سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود...تمام
 
 
زندگیم.امیدم برای نفس کشیدن ...تمام شادی و لبخندم...
 
 
 
همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی....
 
 

من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می
 
 
خواستم.او با آمدنش سلطان قلب من
 
 
شده بود. من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم
 
 
عمل کنم... آخر من خودم
 
 
مادر شده بودم...
 

" روز مادر مبارکمحبت
 




[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 17 فروردين 1394 | 20:22 | نویسنده : مادر رهام

از اونجایی که رهام جونی عاشق پوست پرتقاله.بللللله خود پرتقال رو نمیخوره فقط پوستش رو گاز میزنه و میخورهمتفکر فکر کردم یه چیزی پیدا کنم با پوست پرتقال .تو نت این دستور رو دیدم امشب میخوام واسش درست کنم ببینم خوشش میاد آیا؟

نتیجه شو میگم آرام

 مواد لازم
 ▪ ۴ پرتقال 
 ▪ ۲ پیمانه شکر برای شربت 
 ▪ ۱ پیمانه آب 
 ▪۱ پیمانه شکر برای روی پوست پرتقالها 
 ▪ شکلات سفید یا کاکائویی آب شده (در صورت تمایل) 


 ● روش تهیه
 ۱) با یک کارد تیز، پوست پرتقال را جدا کنید و بدون جدا کردن قسمت سفید رنگ آن، آنها را به شکل نوارهایی به طول ۳ تا ۳.۵ و عرض نیم سانتیمتر ببرید. 
 ۲) نوارهای پوست پرتقال را در قابلمه مناسب ریخته و تا جایی که روی پوستها پوشیده شود آب اضافه میکنیم. قابلمه را روی شعله قرار داده و پس از جوش آمدن حرارت را کم کرده و بدون گذاشتن درب ظرف، میگذاریم به مدت ۷ دقیقه آهسته بجوشد. سپس آب آنرا خالی کرده و پوستها را کنار میگذاریم. 
 ۳) ۲ پیمانه شکر و یک پیمانه آب را مخلوط کرده و میگذاریم بجوشد. پوست پرتقالها را اضافه کرده و میگذاریم روی حرارت متوسط آهسته بجوشد تا اینکه مایع شربت به غلظت شربت درآید. مخلوط پوستها و شربت را کنار میگذاریم تا خنک شوند. 
 ۴) هنگامی که پوستها خنک شدند، آنها را از شربت خارج کرده روی شبکه توری قرار میدهیم تا خشک شوند، پس از خشک شده پوستها را در شکر میغلطانیم و مجددا روی توری قرار میدهیم تا در طول شب به خوبی خشک شوند. 
 ۵) در صورت تمایل، پوستها را به جای شکری کردن، تا نیمه یا به طور کامل داخل شکلات آب شده زده و بگذارید خشک شوند.

 

 

نتیجه :پسری دوست نداشت چون شکر زده بودم ترجیح میده پوست تلخ پرتقال رو گاز بزنهغمگین

در عوض ما نوش جان کردیم و خوشمان آمد.





[موضوع : آشپزی ]
تاريخ : دوشنبه 17 فروردين 1394 | 19:46 | نویسنده : مادر رهام

وقتي به خودت مياي و ميبيني يه ساعته به جاي ترانه مورد علاقت،داري

آهنگ باب اسفنجي رو زمزمه ميكني.....


يعني مادر شدي !

 

وقتي سهم تو از شور ترشي سر سفره ، هويج ميشه....


يعني مادر شدي !

 

وقتي شجاع ميشي و با دمپايي تو سر سوسك ميزني و ميگي:"ديدي

ترس نداشت!!"


يعني مادر شدي !

 

وقتي خوابت مياد ولي بيدار ميشيني تا كودك تب دارت تشنج نكنه.....


يعني مادر شدي !

 

وقتي تلويزيون خونه هميشه داره كارتون پخش ميكنه ....


يعني مادر شدي !

 

و هزار و يك وقتي هاي ديگر......

 

اين لحظات شيرين مادر بودن رو ميستايم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 15 فروردين 1394 | 21:13 | نویسنده : مادر رهام

محبتشدی طوطی من!

اره شدی عین کاسکو.دیدن رشدت لذت بخش ترین اتفاق زندگیمه.نفس من داری عین کاسکو برای صحبت کردن تلاش میکنی.سیزده بدر با خانواده مامانم بیرون بودیم.پسر داییم علی مدام ترقه میترکوند و ما مدام داد میکشیدیم علی !علی! یهو شما عین کاسکو بلند گفتی علی! ای قربون علی گفتنت بشم من.البته قبلش من هر وقت خواستی از جات بلند شدی بهت گفته بودم بگو یا علی و پا شو.خب ما شیعه علی و عشق علی هستیم.

امروزم پای گاز واستاده بودم اومدی دست دراز کردی سمت گاز گفتم نه مامان آتیشه آتیش!شما نگام کردی و گفتی آتیشه آتیش!ای من فدای اون آتیش گفتنت





[موضوع : اولین ها]
تاريخ : پنجشنبه 6 فروردين 1394 | 18:31 | نویسنده : مادر رهام

کودک من، بهارمن
مایه ی افتخار من،
عیدت مبارک
کودک مهربان من،
بلبل خوشزبان من،
عیدت مبارک
ای گل خوبروی من،
طوطی قصه گوی من،
عیدت مبارک
کودک من ، امید من ،
بخت خوش سفید من،
عیدت مبارک

پدیدآور: 
 محمود کیانوش
 




[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 1 فروردين 1394 | 22:03 | نویسنده : مادر رهام

مامانی سال نو مبارک. سالی پر از شادی و خوشی باشه برای همه .تنت سالم و لبت خندون باشه الهی

جوجه ی من فعلا سرم شلوغه.فقط عکس سفره هفت سینت رو بذارم تا بعد...

 

سفره هفت سین رهام جون با ماشین هاش خندونک





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد